پیدا





بیماری مهلک

درخواست حذف اطلاعات

بعضی ادمهای زندگیمان دقیقا شبیه همان هایی هستند که سالها از دستشان فرار میکردیم. یا شبیه چیزی که نباید می بودیم، ولی بودیم...! دارم به این فکر میکنم چه سری است که از هر طرف میروم یکی از مردها مدعی مالکیت جلویم سبز میشود، آنها باد در غبعب انداخته و زمین و زمان را به هم میدوزند تا ن زندگیشان (همسر، خواهر ، فرزند و...) حساب ببرند بترسند و جز "چشم" چیزی نگویند. چون آتها مرد هستند ؛غرور دارند و تو زن هستی باید غرورت را کنار بگذاری. چون مرد هستند و مصلحت تو را می دانند و زن هستی و ناقص العقل! چون مرد هستند ؛ میتوانند از خودشان دفاع کنند و تو زن هستی و نمیتوانی! و هرکار میکنند تا ثابت کنند تو جنس دومی ، ضعیفی و نیاز به مراقبت داری! که اگر رهایش کنی ، می شود، مورد آزار قرار میگیرد و بدبخت می شود! چرا که قدرت انتخاب عاقلانه ندارد. و خیال میکنند زن است که بیش از هر ی عهده دار حفاظت از آبروی خانواده است. این زن است که به رغم تمام زیبایی های خدادادی و طبیعی، و تمام مشخصات روحی و روانی انسانی باید مرد را جوری تمکین و تکریم کند و خودش را زیبا کند که شوهرش سراغ دیگری نرود و اگر رفت مشکل از همسر بی مسئولیت اوست نه مرد بی گناه! ما دختران این جامعه قربانی تفکرات ضد زن مردانی هستیم که قانون را نوشته اند،عرف را ساخته اند و عمرمان را تباه کرده اند. و من از هرطرف میروم به این مردها میرسم...



آ ایمر

درخواست حذف اطلاعات

اعتراف می کنم صبح وقتی بیدار میشم.چیزی از پستی که شب قبل گذاشتم یادم نمیاد! فکر میکنم دلیلش این باشه که یک فکر گذرا بوده و در لحظه ی خورش به پایان رسیده!



غدد

درخواست حذف اطلاعات

تجربه ام میگه : وقتی توی زندگیت به جایی میرسی که همه چیز برات تموم شده، وقتی بی قراری هات دارن تبدیل به یک غده ی فکری میشن . وقتی از همه چیز بریدی. تنها کاری که باید ی اینه که"بنویسی".



فرا واقعی

درخواست حذف اطلاعات

مثلا آ ین شب پاییز با قصه ی پدربزرگ بخو و صبحش هفت ساله بیدار شی. چی از این بهتر؟



موزیک

درخواست حذف اطلاعات

دوستای گلم متاسفانه من معمولا خاص ترین چیزهارو با ی شریک نمیشم. اما این آهنگ رو باید شریک شم باهاتون. چون غم عمیقی رو بهم تزریق کرد دیروز تمام مدت دنبال اسمش گشتم و تمام شب داشتم دنبال لینک ش میگشتم تا بلا ه پیداش ولی حالا به علت خستگی زیاد و اینکه حال ندارم برم لپتاپمو بیارم و براتون لینک بذارم . لینکو میذارم همینجا که کپی کنید در نوار آدرس فعلا. بعدا که حالشو داشتم درستش میکنم. آهان تا یادم نرفته. این آهنگ از یه گروه روسی هست به نام kazka . و اسم آهنگ هم هست i was crying http://s8.picofile.com/file/8341977450/kazka_plakala_muzdom_club_.mp3.html ترجمه ی آهنگو در ادمه مطلب میذارم. این ترجمه رو از ترجمه ی انگلیسیش برگردوندم.



پای عشق که در میان باشد!

درخواست حذف اطلاعات

_واسه چی تلگرام طلایی نصب کردی؟ _چند روز بود باهاش حرف نزده بودم. _خاک تو سرت ،حرف نزدی که نزدی، حاضری امنیت گوشیتو به خطر بندازی ؟ _من اینقدر عاشقشم که حتی حاضرم به خاطرش سروش نصب کنم!



در مسیر انسان شدن

درخواست حذف اطلاعات

امشب تو پیاده رو مالو میخوردم و با خودم میخوندم : هم نامهربونه هم آفت جونه هم با دیگرونه هم قدرم ندونه ندونه ندونه... وقتی رسیدم سر چارراه سوار وانت شدم و اومدم خونه! بعد به خودم اومدم و فهمیدم ، چقدر خوبه که دیگه شفته بازی در نمیارم که وای زشته آدم تو پیاده رو مالو بخوره! عیبه آدم تو پیاده رو آواز بخونه! وانت؟ ی ببینه من سوار وانتم چه فکری پیش خودش میکنه! این یه چشمه کوچیک از رفتارای غیر عمدی این روزامه! اما چقدر قشنگه ، بخصوص این که یادم میره به گوشیم سر بزنم!



رویاهای خیس

درخواست حذف اطلاعات

خواب دیدم یک کوزه پر از اشک با خودم بردم لب دریا و دارم میریزمشون تو دستای آب... قشنگ بود...



گریه می کرد

درخواست حذف اطلاعات

تمام دوست داشتن های بعد از او چهره ی فیکی از احساسات عاشقانه ی لگد شده اش بود و هر دوستت دارم دروغی که میگفت دنیایی روی سرش اب میشد..گریه میکرد...برای آدمهایی که نمیتوانست دوس بدارد ،زیاد گریه میکرد گاهی دنبال بهانه هایی میگشت تا تنها بماند اما وجدان دست و پا ش ته ای که او را از نوع بشرِ فاقد انسانیت جدا میکرد بزرگترین مانع سر راه به حساب می آمد. دروغ نمیگفت، حقیقت داشت که گاهی دلتنگ آدمهای زندگی اش میشد و برای سالهای بعد از نبودنشان گریه میکرد. و ها هیچگاه نفهمیدند وقتی که مُرد هنوز اقیانوس های نباریده ای پشت پوسته ی زنگ زده ی چشمانش داشت...



واتوره

درخواست حذف اطلاعات

جایی خواندم در گویش مازنی واتوره به معنی هذیان و حرف های بی معنی است که در ح تب یا دیوانگی به زبان رانده میشود میخواهم نوشته هایم را واتوره بنامم!



وزش

درخواست حذف اطلاعات

اولش فکر می بوی چوب سوخته می دهی!..اما وقتی عطر جا قدیمی را بوییدم ، تو را به خاطر اوردم ، دیروز که یک نفر با بوی شاهدانه از کنارم گذشت سر چرخاندم ، انگار تو گذشته بودی، حالا از پنجره بوی برگ نارون می وزد ، چشمهات در ذهنم جاریست ... من سالهاست در پی عطر نفسهایت از چوب سوخته به جا و از جا به نارون پناه برده ام...



تار

درخواست حذف اطلاعات

به راستی هرچقدر انسان بزرگ تر میشود ، اطرافیانش کم رنگ تر میشوند.



گذشتن و رفتن پیوسته

درخواست حذف اطلاعات

در جواب تمام حرفهایش سکوت می و گاهی فقط به یک "آهان" ، "اوهوم" یا یک خنده ی تصنعی اکتفا می . این که اوهم مثل تو و دیگری آدم ماندن نبود، دلگیری تازه ای را برایم به همراه نداشت، با خنده ی تلخ آ م ، نگاهی به سرتاپای خودم انداختم . آدمی که دیگر نمی جنگد ! یا به بیان روشن تر ، آدمی که نای جنگیدن ندارد! دختری که دیگر دقیقه به دقیقه مکالمه اش را طول نمی دهد تا مگر فکر رفتن را از سر مخاطب بی رحم آن طرف خط بیندازد. آن که برای نرفتن مسافر چمدانش را در گنجه ی خاطرات مخفی نمی کند و سردردش را بهانه نمی کند که شاید... او که دیگر نمی گوید اگر رفتی و دنیارو گشتی و دلبری دیوانه تر از من نیافتی،" برگرد که من دیوانه تر از آنم که فراموشت کنم." آ ین چیزی که آن شب ناخواسته به زبانم آمد این بود : یارا آنچه که در تمام این سالها به تو از احساس قلبی ام گفتم،چیزی جز حقیقت نبود ...و تمام .



چگونه میشود؟

درخواست حذف اطلاعات

به جان خودم این زندگی نیاز به یک چرخش 180 درجه ی محکم دارد. مثلا رفتن از این شهر ، یا حتی کشور! شروع زندگی مجردی! یک عمل زیبایی خیلی مهم! یک چیزی که این من را از من بگیرد



اهمیت ندهیم

درخواست حذف اطلاعات

به دلایلی که برای خودم هم زیاد مشخص نیست ،یک نفر از آشنایان شدیدا زنک دچار توهم شده که باعث و بانی تمام بدبختی هایش من هستم و بنابراین پس از هر دردسری که در زندگی شخصی اش اتفاق می افتد (و به مقدساتم قسم من از تمامی آنها بی اطلاع هستم) ، در تلگرام مرا به خیلی کارهای بد متهم میکند و های بی جهت نثارم میکند. از آنجا که معتقدم بلاک نوعی اهمیت دادن به ادمها تلقی میشود تا حالا اینکار را نکرده ام. خلاصه ی کلام، یک ماهی میشد که حتی از نزدیک هم ندیده بودمش و ناگهان چند روز پیش به محض روشن نت ، با حدود 30 پیام از جانب او مواجه شدم. خواستم چت را باز کنم که ، در پیشنمایش پیام ها کلماتی از قبیل حسود و شوهر و فضولی و اشتباه و اخلاق و...به چششم خورد. انگشت را پس کشیدم! و با اندکی تامل راه حل بهتری یافتم. همه ی پیام هارا نخوانده ، یکجا پاک . نفس عمیقی کشیدم . و به کارهایم پرداختم ، امروز یکی از دوستانش را اجیر کرده بود ک به من پیام دهد تا ببیند آیا درح روح هستم یا خیر.من هم با روی خوش جواب دوستش را دادم. امشب هم در گروه خانوادگی گوشه و کنایه به افرادی میزند که پیام هارا سین نمی کنند! +دلیل رفتار اخیرش را حدس میزنم . ممکن است ارسال بی غرض یک متن درمورد آدمهای دارای اختلال روانی پارانوئید عصبانی اش کرده باشد!!



قفس

درخواست حذف اطلاعات

لعنت به آن که دلیلی برای رها ش نیافتم...



نگرانی

درخواست حذف اطلاعات

مسیر من از شفیعا و راضیه و ساغر و پیام و امثالهم ، اونجایی جدا میشه که ، من نظرات شخصیمو تُف نمی کنم تو صورت ملت ، ولی اونا می کنند. بنابراین اون زندگی قشنگی که فکر می و ندارن ، بلکه مثل بقیه ی مردم ایران با رفتارهای نادرست و هجومی سعی در نابودی فرهنگ ایرانی دارند و برای رسیدن به فرهنگ غربی از هیچ تلاشی کم نمیذارن ، مثل نقطه مقابلشون ؛ همونایی که میخوان ایران منو گره بزنن به و اعراب . همشون نفرت انگیز و تهوع آورند. میترسم از انقل که توی راهه... میترسم باز هم افراط بیاد چنگ بزنه به ی این مملکت ، نگرانم که نکنه چادر از سر مادرم کشیده بشه ، دخترم مجبور باشه همرنگ جماعتی بشه که تمس و لفاظی کار شب و روزشونه . نگرانم که همین یک ذره ایرانی بودنم رو هم ازم بگیرن...نگرانم برای این وطن.



وقتی خواب میبینم

درخواست حذف اطلاعات

اتفاقاتی که دیروز افتاد : بابای با تخلفات شهرداری جلوی در خونه دعوا . با داداشم گیتار تمرین کردیم پرهام ع کلاس فتوشاپو فرستاد تو گروه ، فقط سه تا ن رفته بودن. یه مسابقه ی آشپزی دیدم با یه موسسه کنکور تماس گرفتم خبر رسید مهدی پزشکی قبول شده (با وجود اینکه سرماییه و موقع ازمون جلو کولر افتاده بوده) ع هایی که صیادی گفته بود ده نمره پایان ترم داره رو دادم واسه چاپ. حالا خو که دیدم: ???? با جلو در خونه داریم گیتار میزنیم ، سوار ماشین میشیم میریم توی یه جاده ، یهو سرمو بر میگردونم میبینم ، عه !!! این که نیس ! پرهامه ! بعد یهو اون سه تا ن جلومون سبز میشن و میان سوار ماشین میشن و خیلی سرخوش میگن میخوایم بریم مسافرت! یهو صیادی جلومونو میگیره میگه پیاده شید اول امتحان پایان ترم بدید بعد برید . برگه میذاره جلومون و سوال اینه : طرز درست قرمه سبزی را شرح دهید ! من شروع میکنم نوشتن و برگمو تحویل میدم ، ناگهان میبینم یادم رفته سرخ سبزی رو بنویسم ، میگم برگمو بده بنویسم نمیده. منم میگم به درک اصن مدرک عکاسی نمیخوام میخوام ارشد بخونم. سوار ماشین میشم هم سوار میشه و دوتایی میریم تا میرسیم به یه ترمینال ، پیاده میشه و میشینه جلو در اتوبوس و گیتار میزنه، بسیار غمگین . بابا مامانش سر میرسن با عصبانیت میگن تو اینجا چیکار میکنی و میبرنش تو ماشین خودشون ، انگار که مثلا ما میخوایم ازدواج کنیم و اونا مخالفن ! از تو ماشین برا من دست ت میدن و دود میشن میرن هوا . منم در کمال تعجب سوار اتوبوس میشم مهدی هم هست با کاپشن تو اون گرما ! بر میگرده یه لبخند میزنه .... و اتوبوس میره به طرف خونمون . + به جان خودم دقیقا این خوابو دیدم . خوابای من حریف می طلبه در جفنگیات ، خوابای خنده دارتونو تعریف کنید



شعریور

درخواست حذف اطلاعات

امروز تو تلگرام دیدمش باز ، فکر کنم سال 92 بود که این نوشته رو گذاشتم تو وبلاگی که از بین رفت تو
ساعت دوازده شب
سی و یک شهریوری و من
عقربه ای که تا می خواهد
به تو برسد
به عقب می کشندش...... + کلی فکر تا یادم اومد مخاطبش کی بوده????



پدرم

درخواست حذف اطلاعات

امروز رفتار عصبی بدی داشتم ! هرچند حس میکنم لازم بود انجامش بدم چون خیلی وقت بود که عقده شده بود برام ، دفاع از پدرم. دنبال یه جرقه کوچیک بودم برای انفجار و امروز خورد. وقتی وارد خونه پدربزرگ شدم مثل خیلی وقتای دیگه سر و صدا بالا گرفته بود و حسین پرید دم خونه و گفت دعوا شده. وارد شدم دیدم مامان بزرگ حق به جانب نشسته و انگشت ناسزا به طرف پدر من دراز کرده و مثل چند روز پیش داره برای دفاع از پسر دومش همه رو به باد میگیره. چند بار پرسیدم چی شده ، و ی جواب نداد. برای اولین بار صدامو بردم بالا و فریاد زدم چرا سر بابای من داد میزنید. همه یه لحظه ت شدند ، نشستم روی مبل و در حالی ک به شدت عصبانی بودم از عمم پرسیدم کی سر بابای من داد زده؟ هیچ جواب نمیداد ، چندبار پرسیدم و دختر ها شاکی شدند که چرا به مامان ما بد نگاه میکنی و فلان ، حالا بیا و درستش کن. خلاصه که یه کولی بازی حس در اوردم ! فقط و فقط با این عقده که پدرم بارها چیزی که شاید حق زن و بچش بوده رو بخشیده به پدر و مادری که فقط بهش ناسزا میگن و اون پسر تبل بی عرضشونو حمایت میکنن. دلم برای پدرم سوخت. این که تلاش میکنه تا پدر و مادرش بگن که دوستت داریم...ولی برع ازش طلبکارن... من هرگز در دفاع افراد خانوادم ، کوتاه نمیام.و هیچ برام مهم نیست.



اول مهر

درخواست حذف اطلاعات

هیچی لذت بخش تر از دیدن زجر کشیدن بچه ی فامیل برای رفتن به مدرسه نیست.



پاییزه

درخواست حذف اطلاعات

پاییز 95 ، آ ین پاییز دانشجوییم در شهرکرد بود. شاید جالب باشه که بدونید ، فصل ها در شهرکرد رنگین ترند ! بهارش یه سبز جیغ مطبوعه و زمستونش سراسر سفید و سرد ، تابستونش یه قرمز بی رحمه . اما پاییزش ، همش برگ و بارونه ...زرد ، نارنجی...آسمون ابری... از پشت شیشه ی خیس اتوبوس که نگاهش میکنی ، میخوای بمیری واسه این همه قشنگی . گاهی اوقات عصر پاییز که سوار اتوبوس میشدم برای رفتن به شهرکرد یا برگشتن به اصفهان، دخترِ صندلی کناریم گریه میکرد... هیچوقت از دخترایی که گریه می د نپرسیدم چرا...یه بارم شیما گریه کرد..شیما هیچوقت نمیگفت چشه ، اما یه چیزیش بود ، مطمئنم که همیشه یه غم بزرگو با خودش حمل میکرد وگرنه کدوم دیوونه ای تو پیاده رو اونقدر تو فکر فرو میره که صداتو نشنوه ؟! همیشه ازم میخواست تو مسیر هنذفیری بهش بدم و براش آهنگ بذارم ، اون شب عمدا آهنگ خداحافظی تلخ چاوشی رو گذاشتم.. پاییز بود داشتیم برمیگشتیم ، دیدم اشکاش داره مثل یاقوت سر میخوره رو گونه اش.. اونجا بود که فهمیدم چه غمیست... اصلا حامدم تو پاییز عارفه رو رها کرد...بین برگا، وسط پارک ملت...رفت...از اون رفتنا که دیگه برگشتن تو کارش نیست... زهرا هم یه شب بارونی نارنجی بود که مثل موش آب کشیده اومد بالا و دوید تو بالکن...صدای گریه بلند شد و ...نرفتم سمتش . اون یکی زهرا هم هنوز یادشه که تو پاییز همو بغل کردیم و گریه کردیم تو هم تو پاییز رفتی ، از اون رفتنا که ...دیدم که جانم می رود...



شاه بیت

درخواست حذف اطلاعات

اگه بدون عشق من کنار هر ی خوشی به حرمت گذشتمون چرا منو نمی کشی؟



تعصب چیست؟

درخواست حذف اطلاعات

خشک شی، حمیت، غیرت، سخت گیری، عصیبت، جانب داری، طرف داری، هواداری افراطی، جانب داری ، حمایت این روزها در ایران، آتئیست های متعصب ، بیشتر از دین داران متعصب افراط می کنند. برایتان عجیب است که چطور یک آتئیست میتواند متعصب باشد؟ شاید به نظرتان آتئیست ها آدم های بی قید و بند و باری به هر جهتی باشند که با نفی منشا آفرینش خود را آزاد از هرگونه قانون و قاعده ای میدانند. اما در حقیقت اینگونه نیست. خداناباوری هنگامی که به یک قاعده و سپر در مقابل سایر افراد جامعه تبدیل شود قادر است کاری به مراتب وحشتناک تر از تعصب یهودی ، ی یا ی انجام دهد. نقد ادیان و مخالفت موردی با آن ها وما به معنی خداناباوری نیست. یک انسان میتواند خداناباور باشد و در مقابل ادیان رفتار خشونت آمیز نداشته باشد ، توهین نکند و انسان ها را صرفا از دیدگاه انسان خوبی بودن یا نبودن بررسی کند . برای این شخص فرقی ندارد که کنار دستی اش در اتوبوس چه دینی دارد ، به چه زبانی حرف میزند ، یا رنگ پوستش چگونه است ، چراکه همچنان به او لبخند میزند و دست او را به گرمی می فشارد. اگر با معیار انسانی و نه مذهبی، به اطرافیانمان نگاه کنیم ، در مقابل طرز فکر ی گارد نمیگیریم ، آنوقت برایمان مهم است که فلانی آدم مهربانیست ، فلانی نژادپرست نیست ، دیگری راستگوست و فلان شخص آزارش به مورچه هم نمی رسد. و تنها زمانی که رفتار مخالفی را میبینیم ، حق این را داریم که برای دفاع از انسانیت بلند شویم و پیش از هرچیز در جهت اصلاح رفتار بکوشیم.



فالوبازی

درخواست حذف اطلاعات

پیج ع های من رو در اینستاگرام دنبال کنید @iam_faezezarei



سواستفاده گر نباچیم

درخواست حذف اطلاعات

ای عکاس بدان و آگاه باش چنانچه همکلاسی دبستانت بعد از پانزده سال ح را پرسید تنها باد معده ات را به سمتش روانه کن، تو نمیدانی چرا روانه کردی ، ولی او خوب میداند چرا باد به سمتش وزیده است.???????? +زمان ارسال پستو نیگا فقط????



رزم

درخواست حذف اطلاعات

مبارزه را از اتاق خود آغاز ؛ آنجا که هنگام پخش سرود لم دادم و تماشا ...و آنجا که صادق پذیرفته شدم و نرفتم...



نر نباشید

درخواست حذف اطلاعات

و آن روز با آسودگی میگویم : گفته بودم همه ی نرها شبیه هم اند...!



صدای ما

درخواست حذف اطلاعات

اگر آدمی با شنیدن آلبوم جدید چاوشی بمیرد؛ رواست.



با کی بودی؟

درخواست حذف اطلاعات

ولی آنجا که راحل فرمود : به این مَقدار راضی نباشید ، مخاطبش مردم نبودند، مسئولین بودند.



داستان مهسا

درخواست حذف اطلاعات

برای انی که میپرسن مهسا کیه مینویسم...میدونم نوشتنش شاید اصلا درست نباشه...شاید نظر بعضی ها عوض بشه راجع بهم ولی یه حداقل یه تجربس که واسه خیلیا گفتم..یه حقیقته که اینقدر بزرگه که نمیتونم جایی از زندگیم پنهانش کنم پس در قضاوت مختارید .



دمید

درخواست حذف اطلاعات

خوب یادمه داشت زیست میخوند و زل زده بودم بهش ، بی مقدمه پرسیدم چند س ه؟ گفت 18 سال ! با تعجب گفتم یعنی من چند سال ازت کوچیک ترم ؟ گفت 12 سال... با خودم گفتم اوه هنوز خیلی مونده تا اندازه اکرم بشم،یه جورایی ته دلم خالی شده بود، میخواستم زودتر زمان بگذره قد بکشم...از اون مانتو گشادا بپوشم...غذا درست کنم و بچه های کوچیک تر از خودمو امر و نهی کنم...اصلا دلم میخواست مامان بشم...! اما چیزی نگذشت که به قول سید علی صالحی ، شبی هفت ساله خو دم و بامدادان هزارساله برخاستم! یه سپیده نامی یک روز گفت ، میگن آدم دلش نمیخواد از 22 بالا تر بره! گفتم اگه اینجوریه آدما بحران 23 سالگی رو باید بگذرونن. حالا اینا مهم نیستا...مهم اینه که یک ساعت دیگه 23 سالم میشه..و این خیلی باورن یه برام! همیشه تو همه ی نوشته هام...رویاهام...برنامه هام...تو 22 سالگی تموم میشد ! از اینجا به بعد هر اتفاقی که بیفته چیزی نیست که فائزه ی نوجوون براش نقشه کشیده باشه..رویا بافته باشه...پیش بینی کرده باشه...بلکه تمام چیزیه که فائزه ی بزرگسال انتخاب میکنه ! اتفاقاتی که یهو باهاشون رو به رو میشه و شیرجه میزنه توشون...یه جوری که همه فکر میکنن غرق شده... دوست دارم این حالو...حالی که ممکنه یه نفر توی 18 سالگی یکی تو 23 سالگی یا حتی یه نفر توی 60 سالگی تجربش کنه ! شاید جالب ترین جای زندگی هر آدمی همینجاست...اون لحظه که می فهمه دیگه آدمی نیست که هولش دادن تو دنیا...با همه ی گریه ها و دردها و دگرگونی ها و ش تاش اونقدر قد کشیده که حالا یه آدم دیگه ازش ساخته شده...جوری که خود خالق هم به سختی به یادش میاد که نَفَخَ فِیهِ مِن رُّوحِهِ ! امشب میرم در خونه خداوند و میگم ، یکبار دیگه بِدَم در من... +تولد ادما که تبریک گفتن نداره...اگه راست میگین رفتنشونو تبریک بگین



چاقو

درخواست حذف اطلاعات

براش عطر می م و وسایلی که زود تموم میشن اما اون برام دستبندهای قشنگ و روسری های رنگی میگه میخوام یادگاری بمونه برات خبر نداره که من وقتی میرسم خونه، خیلی سریع از شر همشون خلاص میشم! روسری هارو هدیه میدم و دستبندهارو سر به نیست میکنم! نه که دوستشون نداشته باشما.... نه عاشقشونم، ولی خاطره درده...مرگه...و هرچه که باقی میمونه چاقوییه که تو قلب ادم میچرخونن...اینارو به خودشم گفتم ، اما بازهم می ه .باید ببینیم کی تسلیم میشه.



راه درست

درخواست حذف اطلاعات

یک وقتهایی یک نفر ، یک طرفه به قاضی می رود و از قضا؛ ما میشویم قاضی! بعد مدام قضاوت های اشتباه می کنیم، دلداریش می دهیم و طرف مقابل را که هیچ چیز ازش نمیدانیم می کوبیم، له و لورده میکنیم و لبخند رضایت میزنیم...! چندین شب قبل اتفاق را خواب دیده بودم ، برف می آمد و من و ی که قضاوتش کرده بودم در بوران گیر افتاده بودیم، او جلو تر می رفت و من رد پایش را در برف دنبال می ...تا جایی که پشت دیواری ایستاد ، نفسی تازه کرد و نگاهم کرد . پلک هاش یخ زده بود و غمگین بود گفت جلوتر نیا...این ره به تر تان است، تا دیر نشده برگرد . و در پیچ و خم جاده گم شد .



ریشه ی آرامش

درخواست حذف اطلاعات

اغلب در هم صحبتی با 98 درصد آدمها ، پاسخی جز لبخند ندارم !